تبليغاتX
 وقتی خورشید غروب میکند

راز بزرگ آنی برادورس ( فصل دوم)

ملیسا فارن

زنگ خورد و بچه ها به سمت در دویدند. آنی هم وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد. در راهرو بچه ها را میدید که با هم صحبت می کردند و به سمت در مدرسه می رفتند. آنی هم از در خارج شد و مثل هر روز به سمت بیمارستان حرکت کرد. می خواست که هرچه زودتر ملیسا را ببیند و به او بگوید امتحان ریاضی اش را خوب داده است. در راه نقاشی را که در مدرسه کشیده بود از کیفش در آورد. خودش را کشیده بود که در کنار ملیسا ایستاده است و با او صحبت می کند. ملیسا فارن، دوست صمیمی آنی برادورس ۱۲ ساله بود. ملیسا چهار سال از آنی بزرگتر بود و او را مثل خواهر کوچکتر خود دوست می داشت. آنی خواهر و برادری نداشت و با خاله اش زندگی می کرد. ملیسا هم تنها بود. در بیمارستان شهر بخشی مخصوص کودکان معلول بی سرپرست وجود داشت و ملیسا نیز در همان بخش تحت مداوا بود. اما پزشکان امید زیادی به را رفتن مجدد او نداشتند. آنی هر روز پس از تعطیل شدن مدرسه به دیدن ملیسا می رفت و با هم اوقات خوشی را می گذراندند. آن روز هم داشت به دیدن ملیسا می رفت. چند دقیقه بعد به بیمارستان رسید و وارد محوطه ی بیمارستان سنت پائلو شد. در کمال شادمانی ملیسا را دید که در حیاط منتظر اوست. با شادی به سمت او رفت و فریاد زد:"ملیسا! خوشحالم که بالاخره از اتاقت بیرون اومدی." ملیسا هم برایش دست تکان داد و لبخند زد.                                                            

-نقاشی ام را ببین. قشنگ نیست؟

-چرا، خیلی قشنگه.

-بیا، برای تو.

-ممنون. میزنمش به دیوار اتاقم. پرستار خیلی خوشحال میشه. آخه هر وقت میاد تو اتاق میگه اینجا با اتاق یک تیمارستان فرقی نداره.

آن دو با هم صحبت کردند. بعد از مدت نسبتا زیادی آنی از ملیسا خداحافظی کرد تا به خانه بازگردد.


پیوست:

Happy Valentine's Day

Pink Bubble Gum Machine Dispensing Little Red Hearts, Symbolizing Renewing Passion In A Relationship



 

نوشته شده توسط النا لیوایس در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


اشعار پوران کاوه

 چند شعر کوتاه از کتاب های: "صدای فاصله ها"، "گاهی شبیه رویای تو می شوم" و "از سکوت ترانه می سازم"

چشم های پنجره

پر از ماه و ستاره و سایه است

چشم شمعدانی پنجره اما

پر از تمنای قطره ای باران.


نه یک چراغ

نه یک ترانه

نه ستاره ای در آسمان

نه رسیدن به خط پایان

هنوز سرگردان و سرگردان

در شعر های نا تمام زنی

که اصلا شاعر نبود.


در آن فردای بی فردا

به شادی تکیه بر ارابه ی چرخ زمان داده

به اوج نبض هستی می کنم پرواز...

راه آسمان هم باز.


چه شوقی دارم

که در آرام ترین لحظه ی خواب

پلک ها را بتکانم

لب دریا بروم

رنگ را بردارم

با قلموی نگاهم

در ملاقات شب و ماه

طرح یک ماهی تنها بزنم

که سر از آب به در میآرد

و به تنهایی من می خندد.


                                                                   امضا: کسی که راه دریا را خوب می داند


 

نوشته شده توسط النا لیوایس در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت


عکس ماه

باز هم سلام .

می خواستم بگویم ما هر ماه تعدادی عکس ماه هم خواهیم داشت.

 

 

Cute Green Puffin Bird

 

 

 

Adorable Baby Lamb

 

 

Caucasian Baby Girl In A Pink Checkered Shirt And Bow On Her Hair, Crawling In A Diaper

 

 

 

Pretty Red Poppy and Leaves Bordering an Orange Background

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط لنا لیوایس در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت


راز بزرگ آنی برادورس ( فصل اول )

فصل اول - شب سرنوشت ساز

صاعقه بار دیگر آسمان دهکده ی ناتینگهام را روشن کرد. هوا بارانی و پر باد بود و هیچ کس در خیابان ها نبود. ناگهان در خانه ای باز شد و پسر بچه ی هفت ساله ای از خانه بیرون آمد. پسر بچه با عجله به سمت جاده ی قدیمی رفت. این جاده از زمان های بسیار دور دهکده را به شهر متصل می کرد و مردم برای رفتن به شهر از این جاده رفت و آمد می کردند تا این که پس از چند سال حوادث عجیبی اتفاق افتاد که مردم را به ساختن جاده ی جدیدی وا داشت؛ قتل های مشکوک زیادی در این جاده رخ داد و از آن جایی که پلیس دهکده نتوانست دلیل این قتل ها را بیابد، مردم داستان های زیادی در باره ی رفت و آمد ارواح در این جاده نقل کردند.

پسر بچه ایستاد و به اطرافش نگاه کرد. کاملا خیس شده بود و از سرما می لرزید. جاده ی جدید به دلیل ریزش کوه بسته شده بود و اکنون فقط یک راه به خارج از شهر وجود داشت: جاده ی قدیمی. اول که وارد جاده شد فکر کرد کسی به غیر از خودش این وقت شب از خانه خارج نمی شود. کمی جلوتر ناگهان ایستاد. مطمئن بود سایه ای دیده است. ترسیده بود. می خواست به خانه برگردد. ولی اگر برمی گشت دوستانش او را ترسو می خواندند و او از این کار آن ها نفرت داشت. اکنون باران قطع شده بود و باد نمی وزید. پس دیگر دلیلی برای ترس وجود نداشت. دوباره حرکت کرد. هر چند وقت یکبار بر می گشت تا مطمئن شود کسی او را تعقیب نمی کند. پس از مدتی ایستاد و بادقت گوش داد. اول فکر کرد خیال می کند اما پس از چند ثانیه اطمینان یافت صدای پا می شنود. صدای قدم های شتاب زده ی کسی که لحظه به لحظه به او نزدیک تر می شد. از شدت ترس نمی توانست تکان بخورد. درست در لحظه ای که فکر می کرد ارواح به او رسیده اند در کمال تعجب متوجه شد کسی که با سرعت به سمت او می آید پیکر شنل پوش زن جوانی است که سبدی در دست دارد. زن شنل بلند سیاه پوشیده بود و صورتش رنگ پریده، مات و وحشتزده بود. اگر چشمان سبز رنگش در نور مهتاب نمی درخشیدند با یک جسد فرقی نداشت. زن جوان لاغر و نسبتا قد بلندی بود که سبد بزرگی در دست داشت. زن با سرعت از کنار پسر بچه رد شد و رفت. ظاهرا متوجه حضور او نشده بود. آنقدر عجله داشت که حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد تا پسر بچه را ببیند که دوان دوان به سوی دهکده باز می گشت.

زن همچنان پیش می رفت. اندکی بعد به شهر رسید. سبد را جلوی در خانه ی شماره سیزده گذاشت، زنگ در را زد و رفت. از پشت بوته های انبوه در را دید که باز شد و زن میانسالی سبد را برداشت و به داخل خانه برد. اندکی بعد در بسته شد و دیگر هیچ جنب و جوشی در خیابان تاریک فار لند به چشم نمی خورد. زن جوان برگشت تا به خانه اش باز گردد. هنگامی که برای آخرین بار به خانه نگاه کرد، رد اشک بر گونه هایش زیر نور مهتاب نمایان شد.


جاده قدیمی


 

نوشته شده توسط النا لیوایس در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 18:38 موضوع | لینک ثابت